تبليغاتX
دل نوشته های یک روزنامه نگار - سردار ياد بگير!

منبع:روزآنلاين

 

عروسي بود‏‎ ‎ودختر و پسرهاي جوان با لباسهاي رنگارنگ در وسط تالار مربع شکل شهر، بسان زنجيره، دست در ‏دست هم، پايكوبي مي كردند. دايره اي رسم کرده بودند‎ ‎و به دور عروس و داماد‎ ‎مي رقصيدند. بزم بود وصداي ‏موسيقي شاد کُردي همه را وسوسه مي کرد تا اقلا يک دور‎ ‎و يا بيشتر، بروند‎ ‎و برقصند و بدور عروس و داماد ‏بچرخند.

مسن تر ها در‎ ‎گوشه اي از سالن بر روي صندلي نشسته بودند. زنها در يك ضلع سالن و مردها در ضلع‎ ‎روبرويي. همه ‏نگاهها به گردش و حركات موزون جوانترها كه در وسط مي رقصيدند خيره‎ ‎شده بود. عكاس زود زود فلاش مي زد و ‏فيلمبردار هم كانون داغ و شاد عروسي را با‎ ‎كادر دوربينش زير نظر داشت. ‏

يكمرتبه جيغ بلندي برخاست و مثل صداي انفجاري‎ ‎مهيب همه را ترساند و شوكه كرد. صداي موسيقي سريع قطع شد، ‏رقص متوقف شد، همه‎ ‎ازجايشان برخاستندو در يك آن، جمعيت شبيه فشرده شدن انبوهي از زنبور عسل بدور‎ ‎كندو، ‏فشرده شد. چشمها درست مي ديدند، تصوير نازيبا بود. در راس دايره و در وسط‎ ‎فشردگي، مرد ميانسالي، به زن ‏جواني حمله ور شده بود. او را به تندي در آغوش‎ ‎گرفته بود و مي بوسيد! وحشيانه هم مي بوسيد. آنقدر سفت و سخت ‏گرفته بود كه‎ ‎گويي خودش را در آغوش كشيده. زن جوان شوكه شده بود و مثل به دام افتادن‎ ‎يك كبوتر در تله شكارچي، ‏سعي مي كرد خود را نجات دهد. جيغ مي كشيد. جيغ‎ ‎شد فرياد، شد فريادها و بعد هم گريه. همزمان چندين مرد سعي ‏مي كردند دست "مرد مهاجم" را از هم جدا كنند و زن جوان را از چنگش بيرون بكشند. اما "آقا"‏ مقاومت مي كرد و ‏وجدانا كم هم زور نداشت. ‏

شوهر اين "خانم" داشت "آتيش" مي گرفت و ديوانه مي شد. از ضربات پي در پي و پر قدرت مشت هايي كه به سر و‎ ‎صورت "آقا" مي زد مشخص بود. فضاي سنگين و ترسناكي بود و ترسناكتر هم شد. مرد جوان‎ ‎براي نجات همسرش ‏چاقويي بيرون كشيد و با نوك آن دو، سه ضربه به شانه هاي مرد‎ ‎مزاحم زد. و اينبار كارساز شد و دو دست آن مرد شل ‏شد، باز شد و بر زمين افتاد. زن‎ ‎بيچاره هم كه خيلي ترسيده بود، به سرعت از او دور شد و در حالي كه گريه مي كرد‎ ‎خودش را به آغوش چند زني كه فاميلش بودند رساند. ‏

عروس و داماد متحير شده‎ ‎بودند. مثل همه كساني كه در آن "مربع" بودند. شايد اين بدترين اتفاقي بود كه مي شد‎ ‎در ‏عروسيشان رخ دهد. خلاصه عروسي فرجام خوشي نيافت و چند دقيقه بعد تقريبا بيشتر‎ ‎مهمانها رفته بودند. مهاباد شهر ‏كوچكي است و اين خبر به زودي همه شهر را فرا‎ ‎گرفت. يك هفته گذشت و بعد خبر تكميلي هم آمد و در شهر پيچيد: ‏‏"مرد مهاجم" خودكشي‎ ‎كرد و مرد!

باوركردنش سخت بود اما وقتي رد خبر را گرفتيم و آگهي مجلس‎ ‎ترحيمش را بر روي در و ديوار شهر ديديم، ترديد شد ‏يقين. اما چرا خودكشي؟ او روز عروسي "مست" بود، وقتي چاقو خورد، چند روز در بيمارستان بستري شد‎ ‎و وقتي از ‏بيمارستان به خانه اش بازگشت، تازه فهميده بود كه "چكار" كرده است. همسرش مي گويد "عذاب وجدان" گرفت و با ‏‏"سم" به حياتش پايان‎ ‎داد.

هر بار كه اين داستان دردناك را مرور مي كنم به ياد "سردار"ي مي افتم‎ ‎كه در كوچه و خيابانهاي تهران "كلاس ‏اخلاق" و "ارشاد" براي جوانان برپا‎ ‎مي كرد اما خود عاقبت سر از "تاريكخانه فحشا" درآورد. اويي كه نه ادب‎ ‎شهردار‎ ‎‏"نيويورك" را داشت كه از "ملت" عذري بخواهد، نه به شدت "موشه كاتساف" از سوي "خودي" ها رسوا شد ‏و نه همچون "كلينتون" آماج انتقاد و حمله‎ ‎مطبوعات داخلي قرار گرفت. "مرد بي اخلاق" شهر ما لااقل عذاب وجدان ‏گرفت اما "سردار بي اخلاق" كشور ما ككش هم نگزيد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان تقدسی  |