تبليغاتX
دل نوشته های یک روزنامه نگار - خداحافظ"ایران"من
"ایران" را ترک گفتن مانند رفتن جان از بدن بود اما...

"ایران" تازه خانه دوم من شده بود. رها کردنش برایم سخت بود. دوستان زیادی پیدا کرده بودم که هر کدامشان باهمه خوبی ها و بدی هایشان دنیایی برایم ارزش دارند. محمد نوری عزیز(دبیر گروه) را دو سال طول کشید تا بشناسم. به صفا و صمیمیت و در عین حال گله و شکوه های گاه و بیگاه و گاه عجیب و غریبش عادت کرده بودم. کوشیدم در حد توانم چیزهای زیادی از او یاد بگیرم.

 

عشق و احساس و زندگیم در "ایران" است. همسری که هر نفسش به نفسم بند شده است را در همین"ایران" یافتم.

 

هنگامی وارد خانواده "ایران" شدم که مدیریت جدید آن آغاز شده بود و به لحاظ خیلی ها محیط فعالیت خوب و موثر فراهم نبود. کارحرفه ای برایم مهمترین فاکتور بود. سرم پایین بود. به چپ و راست کاری نداشتم.در کارم کوشیدم  همانقدر صداقت داشته باشم که صراحت داشتم.

 

سابقه کاری ام در پیش از ورود به "ایران" مانع از آن شد که انتظاری از مدیران جدید داشته باشم چه آنکه آنان از تیره ای بودند که خیلی ها همان اول گفتند: "از دیدن تو تب می کنند....". از این حرفها زیاد بود.

 

روزی در سایتی نوشتند که کاوه اشتهاردی مدیر عامل "ایران" دستور داده تا شلوار لی و.... در موسسه ممنوع شود. دوستی از بچه های قدیم زنگ زد و گفت فلانی راسته یا نه؟؟؟؟ از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. از این دست افسانه سرایی ها در باب مدیر جدید "ایران" زیاد شده بود.

 

حالا که دیگر در "ایران" نیستم گفتن این حرفها نه به تملق و نه به اغراق توصیف نمی شود. فشار زندگی بر گرده هایم آن هم در ابتدای زندگی طبیعی است. چند نفری گفته بودند که فلانی رفتاری چکشی دارد و هیچ گونه انتقادی را بر نمی تابد. اوایل زمستان کاسه صبرم لبریز شد. گفتم مرگ یک بار شیون یک بار. در دفتر مدیر عامل همیشه باز است. رفتم  و سلام کردم و بدون اینکه منتظر اجازه اشتهاردی شوم به داخل رفتم. انتظار رفتاری همانگونه که وصفش شده بود را از او داشتم. هرچه گفتم اما چیزی ندیدم. حرف هایم را با متانت شنید و بعد دستور پیگیری داد. دو سفر خارج از کشور به دستور او رفتم و همین ها کلی بر تجاربم افزود.

 

اگر دولت خاتمی بود سفرهای خارجی موسسه را نزدیکان و نورچشمی ها می رفتند و کجا خبرنگاران عادی می توانستند برای خود اعتبار و انگیزه ای بیابند؟ اینک اما افتخار می کنم به مدیری که شعار "ایران برای همه ایرانیان" سر نداده اما در عمل اینگونه بوده است. صراحت همراه با صداقت او را می ستایم.

 

"ایران" را اینک در حالی ترک کرده ام که جان و احساسم در آن است. ناخواسته و استعفایی از سر اجبار. اگر تیزاب معیشت نبود شاید تا ابد در آن می ماندم اما چه می توانم کرد که زندگی همه اش احساس نیست.

 

اولین مطلب من در همشهری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان تقدسی  |