تبليغاتX
دل نوشته های یک روزنامه نگار - مسافر
 چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
 چه قدر هم تنها
 خيال مي كنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
 اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
 و خوب مي دانند
 كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود

شاعر:سهراب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان تقدسی  |