تبليغاتX
دل نوشته های یک روزنامه نگار - برای شهدا
چه بوی یاسی در این شهر پیچیده است گو اینکه تنها ملایک ساکنین آنند. هربار که شهدا به ما سر می زنند بوی یاس و عطر دلنشین عود و گلاب فضا را پر می کند. یادمان می رود در کجاییم. کنار آنها بودن تنها بهانه ای است برای شاید اندکی فاصله گرفتن از زمین و شاید برای لحظه ای خدایی شدن. چه زود از یادمان رفته اند. نمی دانم بر انها باید گریست که نیستند یا برخود. نه... نه... باور نمی کنم که نباشند. آنها هستند و نزد پروردگار خود روزی می خورند. آنان شنوا و بینا هستند. این ماییم که نه می بینیم و نه می شنویم.

آنها هستند. این ماییم که رفته ایم. این حرفها كهنه است و به باور خيلي ها بوي تحجر و عقب ماندگي مي دهند.  اما اينگونه نيست و عقب افتادگان ماييم و آنها خيلي زود به قله رسيدند. عده اي از ما در پاي كوه ماندند. عده اي تا وسط كوه آمدند و بعد با واماندگي به پايين برگشتند و تنها كمي هستند كه به بالا نگاهي اميدوارانه دارند. شايد به آن بالا برسند.

مقدمشان گلباران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان تقدسی  |