اولین روزی که رفتم مدرسه هنوز یادمه. شیک ترین لباسهایی را که میشه واسه یه بچه ۷-۶ ساله بخری را خانوادم واسم خریدند و ماهم شدیم دانش آموز. معلم کلاس اولم خانم ضیایی بود. نمی دونم هنوز هست یا فوت کرده. قاعده این بوده که هر کلاسی مبصری داشته باشه تا به اصطلاح حال بچه پرروها را بگیره. به واسطه چهره مثبتم از همون ساعت اول شدم مبصر کلاس. خانم معلم هم کلی از مدرسه گفت و گفت تا زنگ تفریح خورد. من فکر کردم زنگ تفریح یعنی که بریم خانه. به همین دلیلم جلو چشم بابای مدرسه دویدم بیرون. ناظم بیچاره هم که این صحنه را دیده بود به دنبالم دوید بیرون و حالا اون بدو و من بدو. به زور برم گردوند به مدرسه و در پایان همان هفته اول مدرسه به اتهام همدستی با بچه شرهای مدرسه از سمت شریف مبصری کنار گذاشته شدم. ( همون استعفای الان).
تو دوازده سالی که به گرفتن دیپلم منتهی شد پایم را از مدارس دولتی اونورتر نذاشتم. افتخار خاصی نیست اما حالم از هرچی مدرسه غیر انتفاعی و پولی و... بهم می خورد.
-همیشه به مدرسه به عنوان تفریح نگاه می کردم و هیچ وقت جدی نگرفتمش. خانوادم از این موضوع به شدت ناراضی بودند چراکه همه واسه خودشون کلی کلاس داشتند و من بیچاره معدلم همیشه زیر ۱۷ بود.
- از تجدید آوردن هیچ وقت ناراحت نمی شدم. تازه کلی خوشحال که تابستون مثل بقیه بچه ها عاتل و باطل و ول تو خیابونها نمی گردم.
- اصولا هیچ وقت منت معلم بکش نبودم. یه بار معلم شیمی ۱ تهدیدم کرد که میندازمت که گفتم بنداز. مهم نیست واسم. بنده خدا کلی کف کرده بود از این اعتماد به نفس.
- دبیر فارسی سوم دبیرستانم را خیلی آزار دادیم. خدا از سر تقصیراتمون بگذره. بیچاره رفته بود سر نماز. ماهم البته رفتیم نماز را خوندیم و زودتر از اون اومدیم بیرون و کفش بنده خدا را انداختیم تو دستشویی و پر آبش کردیم. بعدش با خودش دنبال کفشش گشتیم و اینطور وانمود کردیم که نگران کفش اون بنده خداییم. وقتی کفش را با نوک انگشتام از دستشویی آوردم بیرون و به آقا معلم نشون دادم چهره اون بنده خدا دیدنی بود. نزدیک بود تموم کنه. از اون به بعد هروقت خواست نماز بخونه کفشش را با خودش می برد جلوش میذاشت و احتمالا بیش از خدا حواسش به کفش ها بود.
- یه بار یه شری سر کلاس عربی پیش دانشگاهی به راه افتاد .دبیرمون انصافا آدم باحالی بود اما نمی دونم چرا ما اینجور بودیم. نمی دونم چی شد که دلم سوخت و رفتم بهش گفتم آقا تقصیر ما بود. بنده خدا باور نمی کرد و فکر می کرد من فردین شدم. تا اخرش هم باور نکرد.
- دوم راهنمایی بودم. یه روز وسط زمستون معلممون نیومد و کلاس هم بدجوری یخ زده بود. بچه ها هم شلوغ بازی و داد و بیداد می کردند و مبصرمون هم اسم می نوشت. اسم منم که مثل همیشه جزو برترین های لیست بود که ناگهان ناظم وارد شد و گفت اینها بیان بیرون. مثل همیشه رفتیم بیرون که چوب بخوریم. ناظم هم معرفت را در حقمان تمام کرد و با خط کش چوبی چنان به کف و پشت دستم زد که تا سه روز کبود بودم.
- فرار از مدرسه(دودره بازی) شده بود کار هر هفته ما. کار خاصی نداشتیم که بکنیم و می رفتیم خونه. خانواده کلا از اصلاح بنده ناامید شده بودند.
- تابستان سالی که قرار بود پیش دانشگاهی برم تصمیم گرفتم توبه کنم و درس بخونم. آی کیو هم به کمکم آمد و زدم تو گوش کنکور. جالبه که خیلی هایی که خونوادم مثلا برای تشویق بنده آنها را به رخم می کشیدند پشت کنکور لنگر انداختند و بنده شدم نفر ۱۶ کنکور دانشگاه آزاد تو رشته خودم.
- حالم از هرچی انجمن اولیا و مربیانه بهم میخورد. نمی دونم اصلا اینها واسه چی خوب بودند. هنوزم نفهمیدم.
- یاد سیزده آبانهای مدرسه بخیر. بهترین فرصت بود برای دودره بازی اونم به بهانه رفتن به جلوی لانه جاسوسی.
یادش بخیر مدرسه.