سومین دور مذاکرات ایران و آمریکا درباره عراق بهانه ای شد تا چهار روز را مهمان منطقه الخضرا بغداد باشم. گزارشاتم از مذاکرات را احتمالا در "ایران" یکشنبه و دوشنبه خوانده اید. این دو گزارش بازتابهای خوبی را داشت که خوشحالم کرد. "ایران" جزو معدود نشریاتی است که هرروز مورد رصد رسانه های خارجی قرار می گیرد.
یکی از چیزهایی که خیلی برام جالب بود دستپاچگی و کلافگی مشهود در هیات آمریکایی بود. حضور قریب به 11 خبرنگار ایرانی هم که مدام از آنها عکس و فیلم می گرفتند , بر این کلافگی افزوده بود. اگرچه هیات ایرانی هفت نفر بودند اما آمریکایی ها در غیاب خبرنگاران خود ایرانیان را 20 نفر می دیدند. تردیدی نیست که این کار تاثیر روانی خاص خودش را داشت.
فرق سومین دور گفتگوها با 2 دور قبلی در یک چیز بود و آن اینکه آمریکایی ها برای اولین بار از طرف ایرانی خواستند تا به آنها برای رفع مشکلات عراق کمک کنند.
از بحث گفتگوها که بگذریم ناامنی و بی ثباتی همه آن چیزی بود که در عراق, چهار سال پس از اشغال و سقوط صدام قابل مشاهده بود. تعجب می کنم ازمیزان جهل مردمی که در داخل کشور گاه داخل تاکسی ها و گاه در کوچه و خیابان آرزوی ورود سربازان آمریکایی به کشورشان را دارند. آنها امروز بر جان و مال و ناموس مردم عراق چنگ انداخته و به هیچ چیز قانع نیستند. احساس امنیت کردن در عراق به شوخی شبیه است. امن ترین نقطه عراق منطقه فوق امنیتی موسوم به international zone (منطقه الخضرا) است که آنجا نیز مشکلات و معضلات عجیب و غریب خاص خودش را دارد. هنرنمایی آمریکایی ها در این چهار سال ایجاد این منطقه به اصطلاح امن است اما حتی آنجا هم که هستی صدای انفجارها در روز و شب به گوش می رسد و آسایش را از انسان می رباید.
تیراندازی در نقاط متلف شهر هم اینقدر برای مرم عراق طبیعی است که دیگر حتی توجه هم نمی کردند و از کنار آن می گذشتند. گویا ریختن خون مردم عراق بر روی زمین گرم آن امری طبیعی است و اگر نباشد عجب است.
هتل معروف الرشید محل اقامت ما در این چهار روز بود. جالب اینجاست که حتی در اینجا هم که تقریبا جزو شیک ترین و امنیتی ترین مراکز رفاهی محسوب می شد, با هر انفجار برق قطع می شد و ظلمات همه جا را فرا می گرفت. بوی مرگ از همه جا به مشام می رسد. از کوچه و خیابانهای دور افتاده تا داخل منطقه سبز.
تردیدی نیست که دیدن و لمس شرایط جنگی از نزدیک برای هرکسی امکانپذیر نیست و نمی توانم منکر جذابیت های خاص آن بشوم اگرچه مرگ به انسان بیش از همیشه نزدیک است.
لذت بخش ترین بخش سفر رفتن به کاظمین و زیارت دو امام معصوم (امام کاظم و امام جواد) بود بخصوص آنکه این زیارت در ایام شهادت امام کاظم انجام می شد. با این زیارت خستگی شدید و بیخوابی چند روزه از تنم بیرون رفت و جان گرفتم . جای همه را خالی کردم. صفای زیادی داشت زیارت این دو بزرگوار. آنهایی که بعد از سقوط صدام به عراق می روند از زیارت این دو امام محرومند. خلوت حرم هم بر صفای آن افزود. خدا قسمت همه کند.
بیربط 1: هنوز درست و حسابی از مرز رد نشده بودیم که دختر دایی ام خبر داد که خاله ام به رحمت خدا رفته. خاله ام نه تنها در میان اهل خانواده که در میان دوست و همسایگان هم خیلی عزیز بود. تقوا, بزرگواری, سادگی, صفا و صمیمیت همه آن چیزی بود که همه در او سراغ داشتند. نگاهم به مرگ با نگاه خیلی ها فرق دارد. مرگ نه فنا بلکه عین حیات است و به مانند انتقال از این سوی باغ به آن سوی باغ. حیاتی که گوش انسان شنواتر از همیشه است...
بیربط 2: دقیقا 38 نفر از دوستان روز خبرنگار را با تلفن و اس ام اس و ایمیل تبریک گفتند. نمی دونم اما احساس خوبی نسبت به این روز نداشته و ندارم. برام مفهوم خاصی نداره جز تداعی مشکلاتی که با آن دست به گریبانیم.