خواست بهم فرم بده که منم به عادت مسبوق استقبال کردم. همه همکارانم هم از سر دلسوزی و اینکه کمکی کرده باشند این لطف را در حق او انجام می دادند و او... سوالات ابتدایی همانها بود که همیشه بوده. چند ساله تو این کارید؟ آیا همه در آمد شما از این راه کسب می شود؟ درآمد ماهیانه شما حدودا چقدر است و...
اما مشکل از انجا شروع شد که سوالات صفحه دوم ناگهان اینگونه شد:آیا با دخالت دین در سیاست موافقید؟ با انرژی هسته ای موافقید؟ ارزیابی شما از سفرهای استانی دولت نهم چگونه است و...
هرچه فکر کردم ارتباطی میان سوالات مطرح شده و رشته ارتباطات ندیدم. به جوانک نگاه کردم. ته ریشی داشت. گوشه ای ایستاده بود و در شادمان از اینکه به زودی پاسخ سوالات بیربطش را می گیرد. خواستم چیزی بگویم. بگویم اشتباه گرفتی برادر!!!! بی پاسخ گذاشتن بیربط هایش بهترین پاسخ برایش بود البته اگر او را عقلی در سر باشد.
بیربط ۱: قهرمانی عراق در جام ملتهای آسیا درس بزرگی برای سیاستمداران این کشور داشت. ترکمن و کرد و شیعه و سنی دست در دست یکدیگر برای سربلندی عراق جنگیدند و پیروز شدند. کاش زمین سیاست عراق هم مانند زمین فوتبالش سبز بود. ای کاش.
بیربط ۲: ما روزنامه نگاران عادت بدی داریم. زندگینامه همه آدم مهم را جمع می کنیم و هرچند وقت یکبارهم آنها را ویرایشی می کنیم تا اگر از دنیا رفتند سریع چاپش کنیم و از قافله عقب نمانیم.
بیربط ۳: اجلاس سه شنبه شرم الشیخ بر خلاف آنچه آمریکایی ها ادعا کرده بودند نه در مورد عراق بلکه در مورد ایران بود. تجهیز عربستان و مصر و امارات و اردن و... به پیشرفته ترین سلاح های متعارف دنیا با ادعای خطر ایران کار خطرناکی است که دیر یا زود دود آن به چشم آمریکا می رود.
بیربط ۴:سر مطلب قبلی بعضی دوستان لطف کردند و کلی مارا با حرفهای خودشان خجالت دادند. من احساس می کنم حرف منطقی زدم. اگر کسی خلاف این فکر می کرد دوست داشتم با حرف و منطق بگه. منم قبول می کردم.
بیربط ۵: وقتی که بارون میزنه من نمی فهمم تابستونه یا پاییزه یا بهاره. خیلی حال میده وقتی وسط تابستون اینطور بارون میگیره.
با ربط: قول میدهم هیچ نگویم فقط امشب به خوابم بیا. تنم بوی باران میدهد! من فقط پاک و صاف. دور از چشمان تو به آیینه ها گفتم تو را عاشقم. همین. آرام گفتم. ساده گفتم. صریح گفتم. راست گفتم... راست گفتم.