تبليغاتX
دل نوشته های یک روزنامه نگار - هوالمحبوب

یکی بود یکی نبود

 

يك مرد بود كه تنها بود

يك زن بود كه او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه مي كرد و غمگين بود

مرد به آسمان نگاه مي كرد و غمگين بود

خدا غم آنها را ميديد و غمگين بود

خدا گفت:

شما را دوست دارم

پس همديگر را دوست بداريد

وبا هم مهربان باشيد

مرد سرش را پائين آورد

مرد به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را ديد

زن به آب رودخانه نگاه ميكرد،مرد را ديد

.....................................

.....................................

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد

.........................

..........................

مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود

(زن خنديد)

خدا به مرد گفت:

به دستهاي تو قدرت مي دهم تا خانه اي بسازي

و هر دو در آن زندگي كنيد

مرد زير باران خيس شده بود

زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت

(مرد خنديد)

خدا به زن گفت:

به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم

تا خانه اي را كه او مي سازد،زيبا كني

مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم كرد،آنها

 خوشحال بودند

................................

..................................

خدا خوشحال بود

يك روز زن پرنده اي را ديد كه به جوجه هايش غذا

مي داد...

دستهايش را سوي آسمان بلند كرد تا پرنده ميان

دستهايش بنشيند...

 

اما پرنده نيامد... پرواز كرد و رفت

و دستهاي زن رو به آسمان ماند،مرد او را ديد...

كنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد

خدا دستهاي آنها را ديد كه از مهرباني لبريز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچي كردند و خنديدند

خدا خنديد و زمين سبز شد

.................

...................

خدا گفت:

از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند

........................

............................

مرد گل را به زن داد

و زن آن را در خاك كاشت

خاك خوشبو شد

پس از آن كودكي متولد شد كه گريه مي كرد...

زن اشكهاي كودك را ميديد و غمگين بود

فرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش

بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند

مرد زن را ديد كه ميخندد،كودكش را ديد كه شير

مينوشد

بر زمين نشست و پيشاني بر خاك گذاشت

خدا شوق مرد را ديد و خنديد

وقتي خدا خنديد

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت:

با كودك خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد

راست بگوئيد تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به

ياد

من باشد.

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت...

زمين پرشد از گلهاي رنگارنگ و لابلاي گلها

پرشد از بچه هايي كه شاد دنبال هم ميدويدند.

خدا همه چيز و همه جارو مي ديد

مي ديد كه زير باران مردي دستهايش را بالاي سر زني

گرفته است،تا خيس نشود

زني را ديد كه در گوشه اي از خاك

با هزاران اميد شاخه گلي ميكارد

دستهاي بسياري را ديد كه به سوي آسمان بلند شده اند

و پرنده هايي كه...

خدا خوشحال بود

چون ديگر...

غير از او هيچكس تنها نبود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان تقدسی  |