خراب شدن بلاگفا عاملی شد تا شنبه را به بی وبلاگی بگذرانم تا یادم باشد که همه داروندار خودم را درون سبد پوسیده تکنولوژی ایرانی نگذرام. با این تیتر حتما یه حال اساسی ازم میگیرن.
دیروز یکی از مدیران روزنامه خیلی اصرار داشت که برای تهیه گزارشی از مجروحان انفجار اخیر کرکوک به بیمارستان بقیه الله بروم. مختار کار داشت و نمی توانست که بیاید. خودم هم تمایل چندانی نداشتم که بدون رفیقم بروم و ترجیح می دادم زیر کولر نمازخانه روزنامه کمی استراحت کنم. ناگفته نمونه که شب قبل من تنها 4-3 ساعت خوابیده بودم و از چهار صبح در خدمت جامعه مطبوعاتی بودم و بالطبع کلی خسته.
به هرحال رفتم و همانطوری هم که فکرش را می کردم چیز چندانی گیرم نیومد اما به هرحال تجربه ای بود در این گرما. یه بنده خدایی اومده بود نظر این بیچاره ها را درباره تغییرات دولت مالکی می پرسید که خنده امانم نداد و از اتاق اومدم بیرون. آخه بابا یه پیرمرد روستایی که داره میمیره را چه به تغییرات درون دولت؟ مگه هرکی عراقی بود کارشناسه؟
بیربط 1: الف-غافلگیرم کردی حسابی. ( یعنی یه حساب دیگه ای روت کرده بودم) ب- انتظار نداشتم.( جدا پیشنهاد بود؟ عجب پیشنهادی که من قدرت خواستن یا نخواستنش را نداشتم) پ-بیخیال. ت- به خودت نگیر( چون تو ظرفه).ث- به روی منم نیار( اینو حتما انجام بده) . ج-نمیخوام در موردش بحث کنم چون احساس جالبی بهم دست نمیده .
بیربط 2: نمی دونم چرا جدیدا هروقت بین دو پیشنهاد کاری گیر می کنم دست و دلم میلرزه. میخوام بشم احسان قدیم اگه خدا بخواد. به قول اکبر منتجبی هجرت همیشه خوبه.
بیربط 3: یه فرصت کوچولو واسه خواهرزادم کافیه تا کامپیوتر را با بازی پرکنه و تو را به توبه بندازه که خودم کردم که...
بیربط 4: نماز اول وقت تو شادابی آدم خیلی تاثیر داره. انرژی فراوانی میده. اینم یه تجربه شخصی.
بیربط 5: یکی اس ام اس داد و روز 23 تیر را که به گفته وی روز پیروزی بسیجیان مخلص بر منافقین داخلی بود بهم تبریک گفت!!!
بیربط 6: شدیدا معتقدم بچه های هم میهن الکی خوشند و امیدوار به بازگشایی مجدد روزنامه. چیزی که رفت یا برنمیگرده یا اگرم برگرده(برفرض محال) دیگه مثل قبل نمیشه.