من اما عاشق رشته ام بودم. هنوز خاطرم هست که سال ۷۵ یا ۷۶ که قرار شد من انتخاب رشته کنم چه بلوایی در خانه به راه افتاده بود و همه به یک طرف و اصرار که باید به ریاضی بروی و من و خواهرم- مهناز خانم- به یک طرف که من عاشق ادبیاتم و علوم انسانی. اصرارهای من آخرش هم کار خود را کرد و میانجیگران هم کاری از پیش نبردند و من رفتم علوم انسانی. انصاف این بود که من با حافظ و سعدی مست می شدم و به قول دکتر شهیدی لکه می دویدم و از سوی دیگر حالم از فیزیک و ریاضی و شیمی بد میشد و البته همچنان هم این حس را دارم.
هرچقدر ادبیات و عربی را می فهمیدم و نمره های بالایی در آنها می گرفتم به همان میزان ریاضی و فیزیک را نمی فهمیدم. بالاترین نمره ریاضی دبیرستانم با هزار ارفاق ۱۲ بود و این در حالی بود که اصولا گرفتن نمره عربی زیر ۱۶ برام مفهومی نداشت. خیلی ها می گفتند ادبیات رشته راحتی است و هرکسی می تواند موفق بشود اما اینطور نبود. همان زمانی که من خدای عربی مدرسه بودم بودند دوستانی که هرچه می کردند فرق فعل و فاعل را نمی فهمیدند.
نگاه مدیران آموزش و پرورش کشورمان هم متاسفانه به علوم انسانی چندان جالب نبود و بچه های ریاضی و تجربی سوگلی بودند و همه جا آنها در اولویت. الان نمی دونم این نگاه تغییری کرده یا نه اما احتمالا کمی بهبود یافته. معاون دبیرستان رسما بچه های انسانی را به تنبل بودن و تن پرور بودن متهم می کرد در حالی که اینگونه نبود. نمی دونم چرا احساس می کردیم همه یه جورایی با ما لجند.
کنکور دادن ما هم غریبانه بود. کمترکسی فکر می کرد در کنکور قبول شوم. همزمان در فامیل و دوستان کسانی بودند که به واسطه امکانات زیادی که در اختیارشان بود احتمال قبولیشان بیش از بنده به نظر می رسید. درس خواندن در مدارس دولتی و بهره نبردن از کلاس کنکور و این حرفها آرامش زیادی بهم داده بود و می دانستم در این آشفته بازار اگر قبول هم نشوم کسی نمی تونه بهم خرده بگیره.
کنکور دادم و قبول شدم. از خیلی هایی که حتی خانواده هم درس خواندن آنها را به رخم می کشیدند بهتر شدم. رتبه ۸۶۶۲ دانشگاه( آموزش و پرورش کودکان استثنایی دانشگاه علامه) و رتبه ۱۶ دانشگاه آزاد در رشته مترجمی زبان انگلیسی ماحصل کنکورم بود. در نهایت با مشورتهای زیادی که با چند نفر انجام دادم دومی را انتخاب کردم و رفتم مترجمی خواندم. انتخاب اول دانشگاه آزادم رودهن بود و چهار سال از بهترین سالهای عمرم هم در این دانشگاه سپری شد. غوغای کنکور در این روزها بهانه ای شد تا خاطرات آن روزها را باز خوانی کنم.
بیربط ۱: (برای دوست) ديشب در خواب كودكی را ديدم كه با لبخند دستش را بسوی من دراز كرد... شايد سالها باشد كه مهمان چنين لبخند دلنشينی نبوده ام... دست او را برای نخستين بار در سالهای عمرم... چون آن زمان كه دست تو را به دوستی فشردم...فشردم و او مرا با خود برد... شايد به جشن ستاره های كوير و شايد به ديار دوست! نمی دانم.
بیربط ۲: آلمان قانون جدیدی گذاشته که بر اساس آن ایمیل های ناشناس مسدود می شوند. گوگل هم تهدید کرده که اگر این قانون اجرا بشه سیستم های خود از آلمان را خارج خواهد کرد.
بیربط ۳:امیر صدیقیان عزیز هم بالاخره اولین پستش را نوشت. امیدوارم همانطوری که در پست اولش یاعلی گفته همیشه بنویسه و مارا از نظران خود مستفیض کنه.
بیربط ۴: دعوا بر سر بنزین خیلی زودتر از انکه فکرش را می کردم در حال فروکش کردن است. اینم شاید خاصیت اینجور چیزاست.