تبليغاتX
دل نوشته های یک روزنامه نگار - من و پیرزن
چند قدمی مانده تا به روزنامه برسم. اخبار را در ذهنم مرور می کنم. فتح و حماس- انفجار سامرا و... سرم گرم افکارم است که پیرزنی را می بینم که عصل بدست خم شده تا هنوانه ای را که به زمین افتاده و چند تکه شده است را بردارد. ضعیف تر از آن است که بتواند اینکار را انجام دهد. عصایش را که نمی تواند زمین بگذارد و با عصا هم که نمی تواند.  می گویم مادر چه شده؟ بغض کرده و می گوید:" چندکیلو میوه از تره بار خریده بودم و این هنوانه که میبینی چطور شد و اشاره به تکه های هندوانه ای می کند که آبش روی زمین راه افتاده است.

ناخود آگاه کمکش می کنم و با اصرار همراهش می شوم. هندوانه تکه تکه شده که داخل پلاستیک قرار داده و دردودل آغاز می شود. آهی می کشد و می گوید:"امان از درد پیری پسرم که آدم حتی توان دو کیلو میوه بلند کردن را هم ندارد". کمی دلداریش می دهم:"مادر بالاخره همه ماروزی به سن و سال شما می رسیم و بازم خوبه شما اینقدر توان دارید که بیتیید خرید من که فکر نمی کنم به سن و سال شما برسیم چنین توانی را داشته باشیم".

باز هم آه می کشد و می گوید:"پیر شی پسرم". با خودم فکر می کنم که به دعای خیر خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنم نیاز دارم. غرق افکارم می شوم و پیرزن همچنان حرف می زند و من دیگر نمی شنوم.. چند لحظه ای که می گذرد به هندوانه های تکه تکه شده اشاره می کنم وبرای اینکه پیرزن هم از این حال در بیاید می گویم:" مادر معلومه خیلی هم خوش سلیقه ای. از هندوانه قرمزت که اینطور برمیاد.." می خندد و می گوید:"ای بابا. چه فایده؟ دیگه که نمیشه بخوریش". می گویم اتفاقا الان که هزار تکه شده وقت خوردنشه". و پیرزن باز می خندد.

نزدیک خانه پیرزن رسیدیم. میوه و هندوانه هزارتکه اش را در خانه اش می گذارم و می گویم:" امری باشه مادر؟" تشکر میکند..." خدا خیرت بده.الهی خیر ببینی. پیرشی..." و من دلخوشم به این دعاها ...

بیربط: همین کار را ازت انتظار داشتم.... کارت درسته.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان تقدسی  |