ناخود آگاه کمکش می کنم و با اصرار همراهش می شوم. هندوانه تکه تکه شده که داخل پلاستیک قرار داده و دردودل آغاز می شود. آهی می کشد و می گوید:"امان از درد پیری پسرم که آدم حتی توان دو کیلو میوه بلند کردن را هم ندارد". کمی دلداریش می دهم:"مادر بالاخره همه ماروزی به سن و سال شما می رسیم و بازم خوبه شما اینقدر توان دارید که بیتیید خرید من که فکر نمی کنم به سن و سال شما برسیم چنین توانی را داشته باشیم".
باز هم آه می کشد و می گوید:"پیر شی پسرم". با خودم فکر می کنم که به دعای خیر خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنم نیاز دارم. غرق افکارم می شوم و پیرزن همچنان حرف می زند و من دیگر نمی شنوم.. چند لحظه ای که می گذرد به هندوانه های تکه تکه شده اشاره می کنم وبرای اینکه پیرزن هم از این حال در بیاید می گویم:" مادر معلومه خیلی هم خوش سلیقه ای. از هندوانه قرمزت که اینطور برمیاد.." می خندد و می گوید:"ای بابا. چه فایده؟ دیگه که نمیشه بخوریش". می گویم اتفاقا الان که هزار تکه شده وقت خوردنشه". و پیرزن باز می خندد.
نزدیک خانه پیرزن رسیدیم. میوه و هندوانه هزارتکه اش را در خانه اش می گذارم و می گویم:" امری باشه مادر؟" تشکر میکند..." خدا خیرت بده.الهی خیر ببینی. پیرشی..." و من دلخوشم به این دعاها ...
بیربط: همین کار را ازت انتظار داشتم.... کارت درسته.