دوستی از من خواست تا در بازی جدید وبلاگها که اختصاص به "پنج حادثه مهم زندگی" است شرکت کنم. اعتقاد چندانی به این بازی ها نداشتم و تاحالا هم فقط یکبار در آنها شرکت کرده بودم اما این یکی به نظرم جذاب بود. خاصیت بازی هایی اینچنین این است که زوایای فکری و شخصی هرکسی را بیان می کند و شاید یکی از دلایل استقبال نکردنم هم تاکنون این بوده که " دروغ" زیاد می نویسند و به نظرم جالب نیست. اما در بازی جدید به نظرم دروغ اصولا مجالی برای حضور ندارد.
و اما پنج حادثه مهم زندگی من:
1- هنوز خواندن و نوشتن را یاد نگرفتم و کودکی ام را می کردم که مادر مرا نزد پیرزنی عارف گذاشت تا قرآن یاد بگیرم. آن بنده خدا فکر کرده بود من کلاس اول را تمام کرده ام. هرچه می گفت من نمی فهمیدم تا اینکه کاشف به عمل آمد بنده بیسوادم. فکر کنم چهار ماهی طول کشید تا یادگرفتم سوره حمد را بخوانم و بعد آرام آرام قرآن خواندن را یاد گرفتم. خواه ناخواه مانوس بودن با قرآن و نماز از ابتدای زندگی تاثیر خود را بر کل زندگی ام گذشت. آن معلم قرآن الان 15 سال است که رخ در نقاب خاک کشیده . احادیث فراوانی یادم داد. فطرت بچه گانه ام خیلی از آنها را با پوست و گوشت و استخوانم مخلوط کرد.
2- چند شب پیش دو ساعت از نیمه شب گذشته بود و زیر نور ماه با دوستی صحبت می کردم. می گفتم جامعه بین الملل را برخی به دو بخش پیش و پس از یازدهم سپتامبر تقسیم می کنند و زندگی من را هم باید به دو بخش پیش و پس از بیماری پدر تقسیم کرد. کلاس سوم دبستان بودم که وقتی یک روز به خانه آمدم دیدم چند نفر از فامیلهای نزدیک نشستند و من که آمدم همه سکوت کردند. بچه تر از آن بودم که بخواهم دلیلش را بپرسم. ساعتی بعد برادر بزرگم با زبان بی زبانی گفت که بابا سکته مغزی کرده و الان بیمارستانه. من که نمی فهمیدم سکته یعنی چی اما این را می فهمیدم که بیمارستان جای جالبی نیست و آدم حتما باید چیزیش باشه تا بره اونجا. پدرم که خدا سایه اش را از سرم کم نکند از شرکت نفتی های قدیمیه. زندگی بسیار مرفهی برایمان فراهم کرده بود که خوب حسرت خیلی ها را هم به همراه داشت. فلج شدن نیمی از بدن بابا مانع ادامه فعالیت او شد و بعد از 33 سال بازنشسته شد. افت تحصیلی شدید(دو نمره در معدل) اولین تاثیر بیماری بابا بر من بود که هنوز روزگار خوش کودکی مستم می کرد. احساس می کنم سیر مشکلاتی که طبیعی هم بود باعث شد خیلی زودتر از هم سن و سالان خودم بزرگ بشم. خدا را شاکرم که سایه مهر پدر همچنان بالای سرم است و افتخار خدمتگزاری اش را دارم. تلاش زیاد مادرم هم اگر نبود اینجایی نیستم که الان هستم.
3- دانشگاه هم که قاعدتا باید فصل مشترک پنج حادثه مهم زندگی خیلی ها باشه. نمرات ضعیف دوران دبیرستان و درس خواندن تو رشته ای که همه به اشتباه فکر می کنند فقط تنبل ها به آنجا می روند( علوم انسانی) همه را ناامید کرده به دانشگاه رفتنم. اما رفتم. آموزش و پرورش کودکان استثنایی داشگاه علامه و مترجمی دانشگاه آزاد واحد رودهن قبول شدم که من دومی را به دلیل تسلطی که به زبان داشتم انتخاب کردم. دانشگاه نگاهم به خیلی از ماجراها را واقع بینانه کرد.
4- ورودم به عرصه روزنامه نگاری از مهمترین اتفاقات بوده. با توجه به موقعیت های جذاب کاری که بهم پیشنهاد شد ورودم به عرصه خبر از نگاه خیلی ها دیوانگی بود. اما من نه از سر بیچارگی بلکه از عشق اینجا آمدم. تا همین پارسال اگر کسی به مادرم می گفت احسان چه کاره است مادر می گفت :" بیکاره"... باورتان میشه؟ با سرویس بین الملل یاس نو و به لطف استاد مراد ویسی آغاز کردم. تشویق ها و همراهی هایی که جناب ویسی با من کرد را هیچ وقت نمی تونم نادیده بگیرم. چیزهای زیادی از او فراگرفتم و خودم را مدیونش می دانم. سخت گیری هایش گاهی اوقات اسباب دلخوریم را فراهم می آورد اما باعث پیشرفتم می شد. امیدوارم ثبات کار روزنامه نگاری در ایران جوری شود که بتونم باز هم در کنارش کار کنم. همچنین افرادی چون امیر نخعی, اکبر منتجبی و... کسانی بودند که تو کار کمکم کردند و انصافا همیشه شرمنده آنهایم.
5- روزهای آخر فروردین امسال روزهای خوبی برام بود. شرمنده اخلاق ورزشی خودم و همه که دیگه این یکی را هرچی سبک سنگین کردم دیدم ننویسم بهنره.