تبليغاتX
دل نوشته های یک روزنامه نگار - ماجرای من و سمند شادی

چند روز پیش ساعت حدودا 10-9 شب سوار تاکسی شدم که به خانه بیایم. نوع اتومبیل سمندی بود که هنگام سوار شدن عجیب مینمود. این حرف عادلانه نیست ولی برای توضیح آن ناچارم اینطور بگویم که مثل خانه (بعضی) روستانشینان بود. هرگوشه آن رنگی داشت. راننده که بعدا فهمیدم اسمش محمود است  نزدیک به 40-30 عروسک در نقاط مختلف سمند آویزان کرده بود. هرگوشه این سمند یک کاغذی با مفاهیم شادی بخش یا اخلاقی آویزان بود. آق محمود ما  که گرد و غبار پیری بدجوری بر رخسارش نشسته بود هنگام سوار شدن به مسافران سلام می کرد و خلاصه بدون آنکه حتی آنان را یک بار دیده باشد کلی احوالپرسی و از این حرفها. سرتان را درد نیاورم حس خبرنگاریم گل کرد و نتوانستم جلوی خودمو بگیرم که چیزی نپرسم و گفتم آقا داستان این گل منگولی های اینجا چیه؟ خندید و گفت:" کار عشقه! دوست دارم مردم را شاد ببینم. آقا اینجا سمند شادیه. مردم از سر صبح تا شب اعصابشان هزار جا خورد می شود و من می خواهم این چند دقیقه ای را که اینجا هستند دلشان باز شود." خندیدم و گفتم اگر بچه ای سوار شد و دلش یکی از این عروسک ها را خواست چه کار میکنی؟ گفت:"ما برای بچه ها هم عروسک های مخصوصی داریم که بهشون میدیم". با خودم لحظه ای فکر کردم شاید این بنده خدا اینجوری داره کلی پول به جیب میزنه. دوباره پرسیدم:"حتما پول عروسک ها را هم از مامان بچه میگیری.نه؟" پاسخش این بود:"نه آقا!" گفتم پس...؟؟؟ گفت:"از خدا میگیرم" خودم را معرفی کردم و گفتم:" من خبرنگارم. میشه باهم مصاحبه کنیم و با عکس خودت و ماشینت چاپ کنیم؟"  لحن جدی به خود گرفت و صریحا گفت:"نه! اینها همه کار عشقه آقا! عشق را نمیتوان با عکس و مصاحبه نشان داد". نمیدانم اما آدم به این پاکی و به اصطلاح خودمان باحالی کم دیده ام.بهش گفتم:" معلومه خیلی دلت خوشه.نه؟" گفت:"نه آقا! میگویند کسی که گریه میکند یک غم دارد و کسی که میخندد هزار غم". موقع پیاده شدن کاغذی را بهم داد که علاوه بر شماره تماسش اینها را هم روش نوشته بود:

دوچیز را فراموش نکن:1-خدا 2- مرگ

دوچیز را زود فراموش کن:1- بدی دیگران را  2- خوبی خودت در حق دیگران

چهار چیز  را بیش از پیش نگهدار: 1- شکمت را در سر سفره دیگران 2- زبانت را در جمع 3- چشمانت را در خانه دوستان 4- دلت را در سر نماز

روزگار دو روز است: یک روز برای تو و یک روز علیه تو.

-اگر برای تو بود مغرور مشو

-اگر علیه تو بود صبر داشته باش.

از ماشین پیاده شدم و به فکری چند روزه فرو رفتم. جدا باورتان می شود؟بعضی ها در همین تهران خودمان عجب صفایی دارند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان تقدسی  |