چهارم آذر تولدم را دوباره جشن مي گيرم. اين تولدها مي آيد
و مي رود و من هرروز تنهاتر از ديروز مي شوم. تنهايي البته با تعريفي كه از آن
دارم. چهار آذر مي گويد بزرگتر شده ام اما نمي دانم واقعا بزرگتر شده ام يا نه. بيخيال.
تولدم مبارك.

اينك كه همه تحليل گران از محال بودن شعار
"تغيير" در ساختار سياسي آمريكا با روي كار آمدن باراك حسين اوباما سخن
مي گويند و شعارهاي او را با توجه به نظام حاكم بر آمريكا غير قابل تحقق مي دانند،
به جرات مي توانيم بگوئيم كه ايرانيان اوباماي خود را سال ها پيش يافته بودند. اوباما
در ايام انتخابات از جنگ عراق و افغانستان و لزوم خروج از اين دو كشور سخن مي گفت
و اينك از همه آنان عقب نشيني كرده است. اوباماي آمريكايي ها سخن از لزوم تغيير در
نگاه دستگاه ديپلماسي به ايران و حماس سخن مي گفت و اينك هم به صراحت از لزوم كنار
گذاشته شدن برنامه هسته اي ايران به عنوان پي شرطي براي گفتگو سخن مي گويد.
اوباماي ما همان خاتمي بود. اگر خاتمي را در سال 88 و نه در
سال 76 ديده بوديم شايد بهتر بود. هم براي خودش و هم براي آناني كه از آمدن او سخن
مي گويند و دردل ترديدهايي به وسعت 8 سال رياست جمهوري اش دارند.
خاتمي هم همانند اوباما زيبا سخن مي گفت. مردم و مردم
سالاري و دموكراسي را او در ادبيات سياسي ما جا داد. در عمل اما چه شد؟ آش همان
بود و كاسه همان. نسبت به دوره پر رمز و راز پيش از و اندكي و فقط اندكي به پيش
رفتيم وپس از او هم آنچنان به عقب رانده شديم كه خود را اسب آسيابي فرض كرديم كه
گويا فقط به دور خود چرخيده بود و شامگاه كه به خود مي نگريست در همان جاي نخستين
حركتي اش بود.
همه مي گويند اوباما هم مانند اسلاف خويش است و در عمل شايد
تنها بتواند شوكي آن هم كوتاه مدت ايجاد كند. خاتمي هم شوكي كوتاه مدت وارد كرد و
نشاط و انگيزه اي كه در دو-سه سال اول دولتش بود را حتي در پايان دولتش هم شاهد
نبوديم. آمريكايي ها شايد خاتمي خود را پيدا كرده باشند؛ مردي كه زيبا سخن گويد و
در عمل نتواند كاري كند و الا ما كه سالها پيش اوباماي خود را ديده بوديم.
حتي بارون كه ميزنه باز هم بدبخت بيچاره ها بيش از بقيه
آزار مي بينند. گويا همه نعمت هاي خدا از آن اغنيا است.
يكي از بچه هاي خبرنگار تماس گرفته بود و از بي مروتي دبير
سرويسش مي ناليد. مي گفت رفته چند جا نشسته گفته فلاني( يعني اين رفيق ما) اصلا
كار بلد نيست. با شناختي كه از او داشتم مي دانستم كه اتفاقا جزو بهترين
خبرنگارهاي حوزه اش است. دلداري دادنش فايده نداشت. مي دانستم او آنقدر خوب كار مي
كند كه اگر بگويم يهتر باش و خودت را تحميل كن فايده اي ندارد. حرف دلم را زدم. گفتم
فلاني مشكل تو زياد بلد بودنت است و دبيرت تنها به همين دليل چشم ديدنت را ندارد. در
نهايت هم گفتم فلاني بهتره بري با سردبير هم مشكلت را حل كني. شخصا بعيد مي دانم
نتيجه اي عايدش شود.
دوستي خيلي به دنبال تحصيلات بود تا به قول خودش سري ميان
سرها در آورده و به جايي برسد. ماجراي كردان و افتضاح مدرك او كه پيش آمد، وي همه
انگيزه اش براي تحصيل در ايران را از دست داده و مي گويد: در ايران ملاك برتري
مدرك تحصيلي و شايستگي ها نيست بلكه بر عكس باند بازي ها ملاك پست و مقام است. بنگريد
به همه كساني كه در ايران پست و مقامي دارند. راه دور نرويد. از محل كار خود شروع
كنيد. ادامه تحصيل در ايران كشك است. فكر ادامه تحصيل در جايي خارج از ايران باشيد.
سخنان امروز نوباوه در استيضاح كردان، زيباترين دفاع از
استيضاح وزيري پس از انقلاب بود. آنقدر احساسي محكم از كردان خواست استعفا دهد كه
من كم مانده بود تو ماشين داد بزنم كه استعفا مي دهم. استعفا مي دهم.
كردان هم رفت. كم نيستند مانند كردان كه حتي مدارك تقلبي هم
ندارند تا لااقل چند سالي دل ملت را خوشحال كنند. دولت نهم خيلي از اين كردان ها
در آستين دارد. كافي است موتور سرچي همچون گوگل در مجلس و دولت داشته باشيم تا همه
پته ها به روي آب افتد.
1-عجب
باراني باريد امشب. حسابي خيس شدم. چي مي شد باران فقط روي سدها مي آمد و بيخودي
همه را به زحمت نمي انداخت؟
2- قضيه كردان حسابي در اين چند وقت همه
را از مشكلات و سوتي هاي فراوان دولت غافل كرد. به نظرم احمدي نژاد بيش از بقيه در
اين داستان منتفع شد.
3- هفته هفت روز است و من 1 روزش را در
ترافيكم. اين هم نتيجه زندگي در تهران. اي كاش فرصتي پيش مي آمد تا براي هميشه
عطاي تهران را به لقايش مي بخشيديم.
4- سيد نظام موسوي ديگر سردبير ايران
نيست و مرتضي قمري وفا بر جايش نشسته است.
5- فاير فاكس آنقدر امكانات دارد كه
قابل وصف نيست. گاهي اما برخي برنامه هايش تداخل پيدا مي كنند كه مثل من مجبور مي
شويد در عرض يك روز سه بار آن را نصب كنيد.
6- انتخابات آمريكا اگر همه چيزش درست
پيش برود اوباما رئيس جمهور مي شود.
7- وبلاگ نوشتن، فارغ از اينكه چي مي
نويسيم احترام به مخاطبي است كه فقط به خاطر ما سر به اين كلبه مي زند. اين جند خط
را هم بر اين مبنا نوشتم.
ارادتمند
عجيب نبود اگر محمود احمدي نژاد استيضاح وزيرش را غير
قانوني دانسته و بگويد حاضر به حضور در مجلس براي دفاع از وي نيست. همان روزي كه
احمدي نژاد مدرك تحصيلي را كاغذ پاره خواند مي د فكر اين روزها را نيز كرد؛ غافل
از اينكه همين كاغذ پاره را اگر فردي در خارج از دولت نهم نداشته باشد، با فرض
عامي بودن، حتي براي تهيه نان شبش هم محتاج است. تازه مگر كمند كساني كه فوق
ليسانس و حتي دكترا دارند و همچنان جوياي كار؟ پس عجيب نيست اگر ملاك تصدي سمت ها
در دولت نهم را هر چيزي جز شايستگي ها بدانيم. كردان مشتي از خروار اين دولت است. شك
نكنيد. جالب است كه چندين نفر از مديران رسانه اي دولت هنگامي كه كارشان را آغاز
كردند حتي ليسانس هم نداشتند. عجيب هم نيست اگر در پايان دولت همه شان دكتر شده
باشند. چرا نشود؟ احمدي نژاد هرچه نكرده لااقل خوب از آنان كه مديرش بوده اند دفاع
كرده است. اي كاش و اي كاش خاتمي هم كمي و لو به اندازه نيمي از حمايت هاي احمدي
نژاد، از وزرايش دفاع مي كرد. همه نظام تقريبا بر لزوم استعفا، بركناري يا استيضاح
كردان توافق دارند. رئيس دولت هم يك تنه به جنگ همه آمده و خواهان بقاي وزيرش است.
او را با خاتمي مقايسه كنيد. خاتمي هرچه با وزرايش كردند، مصلحت نظام را بهانه كرد
تا از وزيرش دفاع نكند. حال احمدي نژاد هم مقابل همه نظام ايستاده و همان مصلحت را
بهانه اي براي دفاع از وزيرش قرار داده است. روزگار حكايت هاي اينچنين فراوان
دارد.
سال 81 يا 82 بود كه به مناسبت سالگرد 13 آبان مصاحبه اي با
معصومه ابتكار، رئيس وقت سازمان محيط زيست براي روزنامه ياس نو گرفتم. بگذريم كه
اين گفتگو با چه مشقتي تهيه شد. آن زمان عباس عبدي هنوز در زندان بود. در يكي از
سوالاتم اشاره اي كردم به اين موضوع كه ابتكار با خنده گفت: در همان زماني كه
سفارت را تسخير كرده بوديم( توجه داشته باشيد كه دانشجويان خط امام در آن زمان در
اوج محبوبيت در ميان مردم و سياستمداران حاكم بودند)، عده اي از بچه ها به شوخي مي
گفتند روزي خواهد رسيد كه عده اي ( شايدهم گفت آمريكايي ها) انتقام اين كار را از
ما خواهند گرفت.
الان كه به سرنوشت آن دانشجويان فكر مي كنم مي بينم چندان
هم بيراه نگفته بود.
ظاهرا پايان عمر دولت نهم در كمتر از يكسال آينده حتي بر
طرفداران دوآتيشه دولت هم مسجل شده است. شايد از همين رو هم باشد كه پست هاي دولتي
را همچون خرماي ميان يكديگر خيرات مي كنند. در همين صنف خودمان يعني رسانه ها
كافيست كمي دقت كنيم تا به عمق فاجعه پي ببريم. كساني كه سابقه فعاليت حرفه اي
ندارند يا اگر دارند از خبرنگار 3 فلان روزنامه هم كمتر است، در مصدر كار قرار
گرفته اند. اي كاش كاربه همين جا خاتمه مي يافت. اكثر آقايان در بيش از دو جا عضو
هيات مديره، مدير عامل، قائم مقام و ... هستند كه حقوق ماهيانه تنها يك شغل آنها
معادل كاركرد 6 ماه من خبرنگار است. آناني كه اول كار وقتي حكم دبيري يا سردبيري
يا حتي دبيرسرويسي روزنامه اي را گرفتند از فرط خوشحالي روي پاي خود بند نبودند
اينك آنچنان بخوربخوري به راه انداخته اند كه روزنامه و حقوق يكي دو ميليوني و وام
هاي پنج ميليون به بالاي آن ديگر برايشان پولي نيست و حتي ديگر روزنامه آمدن هم
برايشان نمي صرفد. وبلاگ جاي عريضه نويسي نيست و الا زياد در اين باب داشتم كه
بنويسم و همين را هم با ايما و اشاره گفتم تا خدايي نكرده از بابت مطالب من ضرري
متوجه كسي نشود.
نسيم تغيير دولت در
حال وزيدن است. فرصت براي ماندن كم است. گاهي با خود مي انديشم اگر دولت عوض شود و
هر تفكري- خواه راست يا چپ- بر سر كار آيد، آيا كسي حاضر است مديريت يك گاوداري را
نيزديگر به اينان سپارد؟ من كه گمان نمي كنم.
فروشگاه لباس زنانه:
خانم: "آقا ببخشيد اين مانتو چنده؟" مرد مودبانه جلو مي آيد، سلام كرده و مختصات
كامل لباس را توضيح مي دهد. زن مشغول بررسي لباس شده و مرد هم بدن خانم را ديد مي
زند. بعد اگر خانم قصد پوشيدن لباس را داشته باشد مرد لباس فروش اجازه مي گيرد تا
اگر توانست ببيند لباس برازنده خانم هست يا خير( ديد زدن دوم)
همان فروشگاه بخش مردانه:
مرد:"سلام آقا، خسته نباشيد". مرد بيخيال نشسته و
بدون آنكه محل بگذارد سرش را پايين انداخته. خريدار به روي خودش نياورده و مي
پرسد: آقا ببخشيد شلوار سايز... دارين؟ مرد به گوشه اي از فروشگاه اشاره كرده و مي
گويد: ببين آنجا اگر هست كه هست و گرنه نداريم.... اين داستان روزي هزار بار در
همين تهران تكرار مي شود.
هيري، مسئوول آشپزخانه روزنامه ايران شامگاه چهارشنبه از
دنيا رفت. خبرش را صبح پنج شنبه فرشته خانم گفت و مرا برد به همه خاطرات برخوردم
با او. كمتر كسي را در روزنامه ايران سراغ داشتيم كه هرروز اينگونه با او برخورد
مستقيم داشته باشيم. مگر مي شد فيش غذاي هفتگي را از او گرفت و چند كلمه اي نصيحت
و پن و اندرز و احوالپرسي از وي نشنيد؟ خيلي روزها كه با محمد نوري مي رفتيم
ناهار- هميشه بعد از ساعت رسمي صرف ناهار- مي آمد پيش ما مي نشست و دردودل مي كرد.
هميشه از آدمهايي كه با دولت نهم وارد روزنامه شده بودند ياد مي كرد و مي گفت: من
كاري به خط و ربط سياسي اينها ندارم اما آدمهاي خوبي هستند. پسرش كه فوت كرد همه
مي دانستيم كه او نيز به آفتاب لب بام شبيه است. داغ فرزند همه استخوانهايش را خرد
كرد و بيشتر به مرده اي متحرك شبيه بود. اين را از ميان حرفها و دردودل هايش هم مي
شد فهميد.
هيري را اگر مي توانستي بعضي غرغر هاي گاه و بيگاهش را تحمل
كني، مي ديدي عجب مرد بزرگي است. مردي برآمده از خانداني اصيل و مذهبي. مردي كه به
گفته خود از بدحادثه اينجا به پناه آمده بود. هراز چندگاهي كه روزنامه ايران مي
رفتم تلاش مي كردم او را نيز ببينم. آخرين ديدارمان هم هفته پيش از فوتش بود و
بعدي آن به قيامت. سخن خير او را گفتن هنري دوچندان مي خواهد. او نه اهل زور بود و
نه زر. شايد از همين روست كه كسي از رفتنش شادمان نشد. ظاهر و باطنش همين بود كه
مي ديديم. او انسان بود.
خدايش رحمت كند.