دروغگو دشمن خداست. این جمله یکی از آن جملاتی است که اغلب ما از کوچکی آن را می شنویم و به زشتی کار آن پی می بریم. داستان چوپانی که برای خوشگذرانی دروغ می گوید و سرانجام به عاقبتی بد گرفتار می آید، یکی از آن داستان هایی است که تمام مردم ایران آن را شنیده اند؛ اما آیا واقعا آن را درک کرده اند؟
از امام حسن عسگری (علیه السلام) روایت است که «تمام بدی ها در حجره ای قفل شده است و کلید گشودن آن دروغ است»
یا در جایی دیگر از حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت است که «مومن هرگاه بدون عذر دروغی بگوید، هفتاد هزار ملک او را لعنت می کنند و بوی گندی از قلبش بیرون می آید که تا به عرش می رسد و خداوند به سبب این دروغ، گناه هفتاد زنا که کمترین آن زنای با مادر است برای او می نویسد»
و شکی نیست که گناهی که عقوبتش به این حد باشد از کبائر (گناهان کبیره) است.
قرآن مجید و دروغ :
خداوند در سوره نحل آیه 117 می فرماید:
«جز این نیست که می بافند دروغ را، کسانی که ایمان نیاورده اند و تصدیق نکرده اند نشانه های خداوند را» یعنی دروغگو به آیات خدا ایمان ندارد. »
یا در سوره زمر می فرماید:
«به درستی که خداوند راهنمایی و لطف نمی فرماید درباره کسی که دروغگو و بسیار ناسپاس نسبت به منعم حقیقی است»
آیات وارده در بزرگی گناه دروغ، شدت عقوبت، مفاسد و زیان های پیامدش فراوان است که به اختصار به ذکر آنها می پردازیم.
1- دروغ، فسق است (دروغ و دروغگو فاسق است)
2- دروغ، قول زور است چنانچه در قرآن سوره حج/ آیه 31 آمده که ازبت پرستی و قول زور (دروغ) بپرهیزید
3- دروغگو ایمان ندارد
4- از حضرت امام باقر (علیه السلام) است که دروغ تمامش اثم و گناه است
5- دروغگو مورد خشم و لعنت خداست
6- دروغگو روسیاه است. (پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموند: از دروغ بپرهیزید زیرا که روی دروغگو سیاه است)
7- بوی گند دروغ. دروغگو به واسطه دروغ، بوی دهانش در قیامت گندیده است.
یکی بود یکی نبود
يك مرد بود كه تنها بود
يك زن بود كه او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه مي كرد و غمگين بود
مرد به آسمان نگاه مي كرد و غمگين بود
خدا غم آنها را ميديد و غمگين بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همديگر را دوست بداريد
وبا هم مهربان باشيد
مرد سرش را پائين آورد
مرد به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را ديد
زن به آب رودخانه نگاه ميكرد،مرد را ديد
.....................................
.....................................
خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد
.........................
..........................
مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود
(زن خنديد)
خدا به مرد گفت:
به دستهاي تو قدرت مي دهم تا خانه اي بسازي
و هر دو در آن زندگي كنيد
مرد زير باران خيس شده بود
زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت
(مرد خنديد)
خدا به زن گفت:
به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم
تا خانه اي را كه او مي سازد،زيبا كني
مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم كرد،آنها
خوشحال بودند
................................
..................................
خدا خوشحال بود
يك روز زن پرنده اي را ديد كه به جوجه هايش غذا
مي داد...
دستهايش را سوي آسمان بلند كرد تا پرنده ميان
دستهايش بنشيند...
اما پرنده نيامد... پرواز كرد و رفت
و دستهاي زن رو به آسمان ماند،مرد او را ديد...
كنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد
خدا دستهاي آنها را ديد كه از مهرباني لبريز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچي كردند و خنديدند
خدا خنديد و زمين سبز شد
.................
...................
خدا گفت:
از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند
........................
............................
مرد گل را به زن داد
و زن آن را در خاك كاشت
خاك خوشبو شد
پس از آن كودكي متولد شد كه گريه مي كرد...
زن اشكهاي كودك را ميديد و غمگين بود
فرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش
بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند
مرد زن را ديد كه ميخندد،كودكش را ديد كه شير
مينوشد
بر زمين نشست و پيشاني بر خاك گذاشت
خدا شوق مرد را ديد و خنديد
وقتي خدا خنديد
پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت:
با كودك خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد
راست بگوئيد تا راستگو باشد
گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به
ياد
من باشد.
روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت...
زمين پرشد از گلهاي رنگارنگ و لابلاي گلها
پرشد از بچه هايي كه شاد دنبال هم ميدويدند.
خدا همه چيز و همه جارو مي ديد
مي ديد كه زير باران مردي دستهايش را بالاي سر زني
گرفته است،تا خيس نشود
زني را ديد كه در گوشه اي از خاك
با هزاران اميد شاخه گلي ميكارد
دستهاي بسياري را ديد كه به سوي آسمان بلند شده اند
و پرنده هايي كه...
خدا خوشحال بود
چون ديگر...
غير از او هيچكس تنها نبود

لیوان چایی روی میز
در انتظار یک بوسه است
نه تومی آیی
ونه او گرم می ماند
چه گناهی دارد
سماوری که داغ دیده است
دیروز سعیدی کیا اومده بود "ایران". فارغ از همه حرفهایی که وزیر زد و در روزنامه خوانده اید کلی به بچه های ایران خبرهای خوب داده که امیدوارم وعده ها محقق بشه. مسکن یکی از مشکلاتی است که کمتر روزنامه نگاری را دیده ام که با آن دست به گریبان نباشد.
آنانی که دست به گریبان نبوده اند یا ارثی را برده ان یا از رانت احزاب و شخصیت ها استفاده کرده اند. اصلا سراغ ندارم روزنامه نگار با پولی که درمیاره تونسته باشه خانه دار بشه. به هر حال ماآمدن جناب وزیر به ایران را به فال نیک می گیریم. عکس بالا هم که دیروز در رئزنامه چاپ شد بازدید سعیدی کیا از سرویس اقتصادی روزنامه است.
بخش ۶و۵ بیمارستان بقیه الله این روزها پذیرای زنان و مردان کرد انفجار هفته گذشته است. عصر شنبه به دیدنشان رفتم که این گزارش حاصل آن است.
بیربط ۱: دل من هواتو كرده...
بيربط ۲: يا من ارجوه لكل خير...
بيربط ۳: بعضي درمورد مطلب قبلي خرده گرفتند كه تو چرا در مورد نماز اول وقت نوشتي. من ميگم مگه نه اينكه وبلاگ حريم شخصيه؟ اگر صد تا وبلاگ نويس درپيت صد مطلب در مورد مسايل غيراخلاقي هم بنويسند هيشكي نيست حرف بزنه اما دو كلمه كه من مي نويسم ميگن چرا نوشتي...بس كنيد. حالم بدشد.
بيربط ۴: دستور رييس جمهور براي گفتگو با همه كارشناسان در تمام حوزه ها به نظرم دستور بجا و جالبي بود.
بيربط ۵: پاكستاني ها بدجور به پاي مشرف پيچيدند. معتقدم رابطه با آمريكايي ها و اسراييلي ها كار دست مشرف مي دهد.
بيربط ۶: بعضي ها ميگن من عجيبم. من كه خودم اين حرفها را قبول ندارم.
خراب شدن بلاگفا عاملی شد تا شنبه را به بی وبلاگی بگذرانم تا یادم باشد که همه داروندار خودم را درون سبد پوسیده تکنولوژی ایرانی نگذرام. با این تیتر حتما یه حال اساسی ازم میگیرن.
دیروز یکی از مدیران روزنامه خیلی اصرار داشت که برای تهیه گزارشی از مجروحان انفجار اخیر کرکوک به بیمارستان بقیه الله بروم. مختار کار داشت و نمی توانست که بیاید. خودم هم تمایل چندانی نداشتم که بدون رفیقم بروم و ترجیح می دادم زیر کولر نمازخانه روزنامه کمی استراحت کنم. ناگفته نمونه که شب قبل من تنها 4-3 ساعت خوابیده بودم و از چهار صبح در خدمت جامعه مطبوعاتی بودم و بالطبع کلی خسته.
به هرحال رفتم و همانطوری هم که فکرش را می کردم چیز چندانی گیرم نیومد اما به هرحال تجربه ای بود در این گرما. یه بنده خدایی اومده بود نظر این بیچاره ها را درباره تغییرات دولت مالکی می پرسید که خنده امانم نداد و از اتاق اومدم بیرون. آخه بابا یه پیرمرد روستایی که داره میمیره را چه به تغییرات درون دولت؟ مگه هرکی عراقی بود کارشناسه؟
بیربط 1: الف-غافلگیرم کردی حسابی. ( یعنی یه حساب دیگه ای روت کرده بودم) ب- انتظار نداشتم.( جدا پیشنهاد بود؟ عجب پیشنهادی که من قدرت خواستن یا نخواستنش را نداشتم) پ-بیخیال. ت- به خودت نگیر( چون تو ظرفه).ث- به روی منم نیار( اینو حتما انجام بده) . ج-نمیخوام در موردش بحث کنم چون احساس جالبی بهم دست نمیده .
بیربط 2: نمی دونم چرا جدیدا هروقت بین دو پیشنهاد کاری گیر می کنم دست و دلم میلرزه. میخوام بشم احسان قدیم اگه خدا بخواد. به قول اکبر منتجبی هجرت همیشه خوبه.
بیربط 3: یه فرصت کوچولو واسه خواهرزادم کافیه تا کامپیوتر را با بازی پرکنه و تو را به توبه بندازه که خودم کردم که...
بیربط 4: نماز اول وقت تو شادابی آدم خیلی تاثیر داره. انرژی فراوانی میده. اینم یه تجربه شخصی.
بیربط 5: یکی اس ام اس داد و روز 23 تیر را که به گفته وی روز پیروزی بسیجیان مخلص بر منافقین داخلی بود بهم تبریک گفت!!!
بیربط 6: شدیدا معتقدم بچه های هم میهن الکی خوشند و امیدوار به بازگشایی مجدد روزنامه. چیزی که رفت یا برنمیگرده یا اگرم برگرده(برفرض محال) دیگه مثل قبل نمیشه.
با نزدیک شدن به سالگرد جنگ لبنان یاد خاطرات پارسال می افتم. روزهای سخت و نفس گیری بود و برای ما که حزب الله را دوست داشتیم سخت تر. زیاد شنیده بودیم و در قرآن خوانده بودیم که " کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره" اما باز هم در دلمان تردیدها و دودلی هایی بود که آزارمان می داد. به چشم ندیده بودیم که ۵۰ نفر چطور می توانند چند تیپ ویژه کماندویی را زمینگیر کنند. باورش سخت بود. از ۶صبح تا ۱۲ شب مدام از ماهواره و اینترنت و هروسیله ای که فکرش را بکنید پیگیر اخبار بودم. ثانیه به ثانیه جنگ را رصد می کردم و پیگیر بودم.
اسراییل آمده بود که یکبار برای همیشه حزب الله را نابود کند. همه شرایط زمانی و مکانی هم برای این اقدام آماده بود. غرب که مدافع همیشگی اسراییل بوده وم هست .تقریبا همه کشورهای عربی هم در کنار اسراییل یا بیطرف بودند. مصر و عربستان رسما از حزب الله انتقاد می کردند. با وجود اعتقادی که به توانایی حزب الله داشتیم اما بازهم باور پیروزی سخت بود.
صبح روز هفتم یا هشتم جنگ بود که رسانه های اسراییلی گفتند سیدحسن در بمباران منطقه حارت حریک( منطقه فوق امنیتی که دفاتر حزب الله در ان قرار دارد) کشته شده است. صبحانه در گلویم گیر کرد و با ناباوری روز را ادامه دادم. سکوت بچه های حزب الله هم در قبال این خبر همه بچه ها را دیوانه کرده بود و کسی نمی دانست که چه می گذرد. شب وقتی المنار سخنرانی سید حسن را پخش کرد که در آن او خبر از سلامت خود می داد و اسراییل را به حملات موشکی بیشتر تهدید می کرد خیلی آرام شدیم.
حزب الله تلاش فراوانی کرد تا اسراییل نتواند وارد خاک لبنان شود اما در نهایت برتری تجهیزاتی اسراییل و بمباران عجیب و غریب مرز با لبنان سبب شد راه برای ورود کماندوهای اسراییلی از منطقه مرجعیون به خاک لبنان باز شود. ساعت ۱۱ شب بود که این خبر به تهران رسید و باعث شد با همه خستگی که داشتیم تا صبح بیدار بمانیم. ۱۵ هزار سرباز اسراییلی در منطقه کوچک مرجعیون مستقر شده بودند و همین موضوع این منطقه را به قتلگاه آنان تبدیل کرد.
حزب الله با باور دوست و دشمن پیروز جنگ پارسال بود و سیدحسن نصرالله به عنوان اولین مرد عربی شناخته شد که توانسته در برابر اسراییل بجنگد و پیروز شود. مطلب مفصلی برای ایران شنبه نوشتم که می توانید در صفحه دیپلماتیک آن را مطالعه کنید. یاد باد آن روزگاران یاد باد.
یادگارهای جنگ

ساعتی بعد کودکان روستای قانا هدیه اسراییلی را دریافت می کنند.
خدایا شر ظالمان را به خودشان بازگردان
مردان پیروز جنگ
سربازان اسراییلی همخ از حزب الله هدیه هایی را دریافت می کردند.
درمورد اینکه چی بپرسیم و چی نپرسیم خیلی فکر کردم و به نظرم مصاحبه خوبی هم به همراه مختار انجام دادیم که ان شاالله طی چند روز آتی چاپ می شود.
گفتگو با آنها بهانه ای شد تا از آنها برای بازدید از روزنامه دعوت کنیم. امروز(سه شنبه) آنها آمدند و ۳-۲ ساعتی را مهمان ایران بودند. هماهنگی های آمدن آنها انصافا نفس گیر بود و کلی وقت من و مختار را گرفت اما خدا را شکر توانستیم جلسه آبرو مندی برگزار کنیم.
وقایع مسجد لعل اما نشان داد این مار اکنون حتی به صاحب خود نیز رحم نکرده و بی پروا نیش می زند و می کشد. کسانی که در روزگاری نه چندان دور برای مبارزه با آمریکا و پیش تر شوروی راهی بهشت تروریستها یعنی افغانستان می شدند با پیوستن دولت مشرف به جنگ بر ضد تروریسم بالاجبار در خانه حصر شدند. آنها مترصد فرصتی بودند تا بار دیگر با ناقضان احکام خدا بجنگند.
نزدیکی روز افزون دولت مشرف به آمریکا و اسراییل و دنیای پرزرق و برق غرب مار خانگی را بیدار کرد. طلابی که با پول هاب بی حساب و کتاب وهابیون سعودی درس خوانده اند اینک دشمن را نه در افغانستان و عراق بلکه در خانه می بینند. دشمن آنها غربی نیست بلکه مسلمانی است که دم از سازش می زند و او کسی نیست جز پرویز مشرف.
بیربط ۱: دور از تو خاک ره ز مجنون می کنم به سر
بنگر که در فراق تو چون می کنم به سر
باربط : مادر زیباترین کلمه ای است که شنیده ام. مادر مثل شمع می ماند با این تفاوت که خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کنیم می سوزد و آب می شود.
بیربط ۲:جایی خواندم خاتمی با دوستان مرحوم هم میهن تماس گرفته و قول داده موضوع توقیف را از مراجع بالا پیگیری کنه. ظریفی می گفت خاتمی وقتی رییس جمهور بود و منتخب مردم و ارج و قربی داشت نتوانست کاری بکند حال که کاره ای نیست چه می تواند بکند؟ انصافا این دوست ما چندان هم بیراه نمی گفت.
بیربط ۳: حسادت بدچیزیه. بعضی وقتها آدمها را از درون متلاشی میکنه. درمانش هم ساده است. اگر خبرنگاری سعی کن سطح کار خودتو به اندازه کسی که چشم نداری ببینیش و شمشیر را براش از رو بستی و بهش حسودی میکنی بالا ببری تا اینقدر تابلو نشی. بدجور به خاکی زدی.
برای جمعه: ترسم که بیایی و من آن روز نباشم...
بیربط ۱: آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
بیربط ۲: نه اسارت و نه آزادی آلن جانستون خبرنگار بی بی سی در نوارغزه طبیعی نبود. چهارماه اسارت او این شائبه را نزد خیلی ها بوجود آورده بود که آدم ربایی او توسط گروههای فلسطینی امری ساختگی بوده که خود جانستون هم در جریان آن قرار داشته است.
بیربط ۳:نامه عاشقانه ناپلئون برای معشوقه اش-ژوزفین- در حراج لندن به قیمت ۵۵۶ هزار دلار فروش رفته است. نامه عاشقانه ناپلئون به ژوزفین پس از یک مشاجره شدید لفظی نگاشته شده بود.ناپلئون در آن می نویسد: "برایت سه بوسه می فرستم - یکی بر قلبت، یکی بر لب هایت و یکی بر چشمانت".
بیربط ۴: سه شنبه به دلیل خستگی زیاد ناشی از کار نتوانستم به روزنامه بروم. دکتر گفته تا میتونی باید استراحت کنی و خودت را تقویت کنی. منم که حسابی گوش کردم.امروز که اومدم سرکار میبینم هنوز خستم و نمی تونم آنچنان که باید و شاید کار کنم.
من اما عاشق رشته ام بودم. هنوز خاطرم هست که سال ۷۵ یا ۷۶ که قرار شد من انتخاب رشته کنم چه بلوایی در خانه به راه افتاده بود و همه به یک طرف و اصرار که باید به ریاضی بروی و من و خواهرم- مهناز خانم- به یک طرف که من عاشق ادبیاتم و علوم انسانی. اصرارهای من آخرش هم کار خود را کرد و میانجیگران هم کاری از پیش نبردند و من رفتم علوم انسانی. انصاف این بود که من با حافظ و سعدی مست می شدم و به قول دکتر شهیدی لکه می دویدم و از سوی دیگر حالم از فیزیک و ریاضی و شیمی بد میشد و البته همچنان هم این حس را دارم.
هرچقدر ادبیات و عربی را می فهمیدم و نمره های بالایی در آنها می گرفتم به همان میزان ریاضی و فیزیک را نمی فهمیدم. بالاترین نمره ریاضی دبیرستانم با هزار ارفاق ۱۲ بود و این در حالی بود که اصولا گرفتن نمره عربی زیر ۱۶ برام مفهومی نداشت. خیلی ها می گفتند ادبیات رشته راحتی است و هرکسی می تواند موفق بشود اما اینطور نبود. همان زمانی که من خدای عربی مدرسه بودم بودند دوستانی که هرچه می کردند فرق فعل و فاعل را نمی فهمیدند.
نگاه مدیران آموزش و پرورش کشورمان هم متاسفانه به علوم انسانی چندان جالب نبود و بچه های ریاضی و تجربی سوگلی بودند و همه جا آنها در اولویت. الان نمی دونم این نگاه تغییری کرده یا نه اما احتمالا کمی بهبود یافته. معاون دبیرستان رسما بچه های انسانی را به تنبل بودن و تن پرور بودن متهم می کرد در حالی که اینگونه نبود. نمی دونم چرا احساس می کردیم همه یه جورایی با ما لجند.
کنکور دادن ما هم غریبانه بود. کمترکسی فکر می کرد در کنکور قبول شوم. همزمان در فامیل و دوستان کسانی بودند که به واسطه امکانات زیادی که در اختیارشان بود احتمال قبولیشان بیش از بنده به نظر می رسید. درس خواندن در مدارس دولتی و بهره نبردن از کلاس کنکور و این حرفها آرامش زیادی بهم داده بود و می دانستم در این آشفته بازار اگر قبول هم نشوم کسی نمی تونه بهم خرده بگیره.
کنکور دادم و قبول شدم. از خیلی هایی که حتی خانواده هم درس خواندن آنها را به رخم می کشیدند بهتر شدم. رتبه ۸۶۶۲ دانشگاه( آموزش و پرورش کودکان استثنایی دانشگاه علامه) و رتبه ۱۶ دانشگاه آزاد در رشته مترجمی زبان انگلیسی ماحصل کنکورم بود. در نهایت با مشورتهای زیادی که با چند نفر انجام دادم دومی را انتخاب کردم و رفتم مترجمی خواندم. انتخاب اول دانشگاه آزادم رودهن بود و چهار سال از بهترین سالهای عمرم هم در این دانشگاه سپری شد. غوغای کنکور در این روزها بهانه ای شد تا خاطرات آن روزها را باز خوانی کنم.
بیربط ۱: (برای دوست) ديشب در خواب كودكی را ديدم كه با لبخند دستش را بسوی من دراز كرد... شايد سالها باشد كه مهمان چنين لبخند دلنشينی نبوده ام... دست او را برای نخستين بار در سالهای عمرم... چون آن زمان كه دست تو را به دوستی فشردم...فشردم و او مرا با خود برد... شايد به جشن ستاره های كوير و شايد به ديار دوست! نمی دانم.
بیربط ۲: آلمان قانون جدیدی گذاشته که بر اساس آن ایمیل های ناشناس مسدود می شوند. گوگل هم تهدید کرده که اگر این قانون اجرا بشه سیستم های خود از آلمان را خارج خواهد کرد.
بیربط ۳:امیر صدیقیان عزیز هم بالاخره اولین پستش را نوشت. امیدوارم همانطوری که در پست اولش یاعلی گفته همیشه بنویسه و مارا از نظران خود مستفیض کنه.
بیربط ۴: دعوا بر سر بنزین خیلی زودتر از انکه فکرش را می کردم در حال فروکش کردن است. اینم شاید خاصیت اینجور چیزاست.
بی بی سی - پلیس بریتانیا، پنج تن را به ظن ارتباط با برخورد یک خودرو مشتعل به ساختمان فرودگاه گلاسکو و کشف دو خودرو بمبگذاری شده در لندن، دستگیر کرده و مشاوران امنیتی دولت بریتانیا برای چهارمین بار در طی روزهای اخیر در وزارت کشور بریتانیا تشکیل جلسه داده اند.
در همین حال گوردون براون، نخست وزبر بریتانیا اعلام داشته است که تحقیقات پلیس درباره سه مورد تلاش های اخیر برای حمله با خودروی بمب گذاری شده، به خوبی پیش می رود.
پیام آقای براون به تروریست ها این بود که بریتانیا مرعوب نخواهد شد.
وزارت کشور بریتانیا، شب گذشته سطح تهدید امنیتی در این کشور را به درجه "بحرانی" افزایش داد. مفهوم وضعیت "بحرانی" این است که هر آن ممکن است یک حمله تروریستی صورت گیرد.
این وضعیت، پس از حادثه فرودگاه گلاسکو اعلام شد.
به دنبال برخورد این خودرو جیب به ترمینال فرودگاه شهر گلاسکوی اسکاتلند در ساعت سه بعداز ظهر روز شنبه به وقت لندن، تمام پروازها در این فرودگاه لغو شد.
اما صبح روز یکشنبه، اعلام شد که فرودگاه شهر گلاسکو، در حال از سرگیری بخشی از پروازها است.
'خطر بالقوه'
پیشتر،گوردون براون، با تایید اعلام حالت "بحرانی" از سوی وزارت کشور، مردم را به هوشیاری در برابر "خطر بالقوه حمله تروریستی" فراخوانده بود.
آقای براون همچنین از مردم کشورش خواست که با هم متحد باشند و با پلیس همکاری کنند.
پلیس می گوید حادثه فرودگاه گلاسکو، با دو خودرو بمبگذاری شده در مرکز شهر لندن (West End) ارتباط دارد.
پلیس اکنون پنج تن را در ارتباط با این حوادث بازداشت کرده است. یکی از آنها که دچار سوختگی جدی شده، اکنون در بیمارستان به سر می برد و دو تن دیگر، توسط سرویس اطلاعاتی بریتانیا (MI6) دستگیر شده اند.
پلیس می گوید دو مرد دستگیر شده، "وسایل مشکوکی" با خود داشته اند و نیروهای امنیتی، به فرض اینکه حملات اخیر "تروریستی" بوده است، با دستگیر شدگان برخورد می کنند.
پنجمین مظنون در شهر لیورپول در شمال غرب انگلستان دستگیر شد.
تدابیر شدید امنیتی در فرودگاهها، ایستگاههای قطار، ساختمانهای مهم و مناطق توریستی در سراسر بریتانیا برقرار شده است.
از ایالات متحده آمریکا نیز خبر می رسد که پلیس، تدابیر سختگیرانه امنیتی را در فرودگاههای این کشور به اجرا گذاشته است.
اما یک سخنگوی کاخ سفید واشنگتن گفته است که نشانه ای از تهدید خاص امنیتی در آمریکا مشاهده نشده و تغییری در وضعیت امنیتی این کشور به وجود نیامده است.
'شباهت های بارز'
مقامات پلیس گفته اند میان این دو حادثه شباهت های بارزی وجود دارد و پلیس حادثه فرودگاه گلاسکو را اقدامی تروریستی می داند.
آنطور که شاهدان عینی می گویند، در ساعت سه و پانزده دقیقه بعد از ظهر، یک خودروی جیپ مدل چروکی با سرعت زیاد و در حالی که از زیر آن شعله های آتش زبانه می کشید، به سمت ساختمان فرودگا