تو ای محمد پیمبر مایی
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ما
خانه ای که وبلاگ است نامش روزی و روزگاری نه چندان دور آباد بود. آبادتر از هر آبادی. سال 84 که شروع به نوشتن کردم تا همین یکی دوسال پیش آنقدر نوشتم که کسی گمانش برده بود شغلم وبلاگ نویسی است. دموکراسی شاهد حی و حاضر خیلی چیزهاست. خیلی رفت و آمدها. خیلی دوستی ها و کینه ها.
نوشتار دوست غربت رفته ای را دیدم که یاد روز نخست نوشتنش کرده بود. دلم گرفت و یاد روزهایی افتادم که برای ما تک تک نوشته های دوستانمان در هر وبلاگی برایمان بهانه ای می شد برای نشستن و ساعت ها بحث بر سر حرفی و جمله ای. اینک آن روزها همه خاطره اند و من هم دیگر آن وبلاگ نویسی نیستم که خیلی ها اول نوشته ها و وبلاگم را شناختند و بعد خودم را.
روزی گذارم به روستای متروکی افتاد. دوستی و عزیزی که همراهم بود نقل کرد که اینجایی که میبینی روزگاری دهها و صدها نفر ساکنش بوده اند و هریک گاه بر سر یک خروس و مرغی و گوسفندی روزها جدال داشته اند. آن عزیز آن روزها را خوب یادش بود.
این را گفتم که تازه واردها بدانند. وبلاگی که آهسته و آرام به آن می آیید و می روید روزگاری دشت آبادی بوده است. روزگاری نه چندان دور. صاحبش برهمان عهد پیشین خود ایستاده است بر نوشتن. دعا کنید روزگاری برسد دوباره مجال و حالی و احوالی باشد برای نوشتن.